و آنان یکی یکی می روند ....

سردار شوشتری چندی پیش در محفلی با حضور دوستانش گفته بود که "از خدا خواسته ام اینجا محل شهادتم شود و دلم گواهی می دهد که خداوند آرزوی مرا برآورده خواهد کرد. بعد از احمد کاظمی و دیگر یاران من تنها شده ام و به همین خاطر انتظار شهادتم را می کشم. امیدوارم خداوند با شهادت من مشکلات این منطقه و معضلات آن را حل کند. "


تو این دیار بی رنگی

میون دل های سنگی

نصیب ما ها دلتنگی
نصیب شما پروازه

ولی هنوزم ، برا شهادت ، یه معبری بازه ....

نسیم شلمچه ، می بره دل رو تا خدا

طلائیه داره ، هنوزم بوی شهداء
می دونم ، شب غم ها سحر می شه

دلامون ، صاحب بال و پر می شه

تو هیئت ، به خدا ذکر یا حسین

برامون ، توشه ی این سفر می شه ....

سفرنامه بازدید از مناطق جنگی « اردوی نبرد بی پایان » ....................... قسمت آخر

تولد به سبک شهداء
همه بچه ها سوار اتوبوس ها شدند ، امروز حال و هوای عجیبی داشتم چون روز تولدم بود ، همه ، روز تولدشون خوشحال هستند ، اما من ناراحت بودم ، چون یک سال گذشته بود و من هنوز آماده نبودم ، شاید در لحظه های حسینی ، که باید مثل شهداء انتخاب های حسینی می کردم ، بین مرگ و زندگی ، بین عشق و هوس ، بین دروغ و راست ، بین عافیت و شهادت و بین ماندن و رفتن ، حسینی نبودم . آره امسال هم از قافله جا ماندیم ، با نگاه آخرینش خندید و ماندگان را تا ابد شرمنده کرد . توی راه سعی می کردم در اوج ناراحتی بخندم و با بچه ها شوخی کنم ، تا اینکه رسیدیم به طلائیه ، از اتوبوس که پیاده شدم ، نا خود آگاه به زمین نشستم ، سرم را روی خاک های طلائیه گذاشتم تا ببوسم و بروم ، اما گیر کرده بودم ، دیگر نمی توانستم سرم را از زمین بلند کنم ، سید یاسر ، نوحه سرایی می کرد و بچه ها آرام آرام از کنارم عبور می کردند و من هنوز نمی توانستم سرم را از زمین بلند کنم ، تا کاروان بعدی رسید ، پیاده شدند ، راوی آنها گفت : به مقر حضرت ابوالفضل (ع) خوش آمدید و .... تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ، آب فرات را در چشمانم احساس می کردم ، روز تولدم در مقر حضرت ابوالفضل (ع) چه کار می کردم ، سرم را آرام از زمین بلند کردم به آسمان نگاه کردم و خدا را شکر کردم ، خودم را به بچه ها رسوندم ، سید یاسر ، از ورودی طلائیه داخل نیامد ، من هم رفتم و قرآن را بوسیدم و دوباره به زمین نشستم و سر به خاک طلائیه گذاشتم و از شهداء اجازه ورود می خواستم ، دیدم سید یاسر شروع به حرف زدن کرد ، کنار درب ورودی نشستم و به حال زار خودم گریه می کردم ، تا اینکه بلند شدم و قدم بر خاک های طلائیه گذاشتم ، تنها برای خودم به این طرف و آن طرف می رفتم ، دیدم ، پرچم های سبز و زیبای یا ابوالفضل العباس طلائیه { اشک } من را صدا می زنند ، می گن بیا از این طرف وارد شد ، نتونستم برم ، رفتم پیش آقا رحیم ، نمی تونم بگم چی بر من می گذشت ، ولی تازه فهمیده بودم ، نه شهداء قدر شناس تر از این حرف ها هستند ، حال آنکه آنها به من نیاز نداشتند و من به آنها نیاز داشتم ، آمدم بالاتر دیدم نهری مثل علقمه خود نمایی می کنه ، وسط پرچم های یا ابوالفضل (ع) طلائیه شروع به حرکت کردم و تمام بدنم می لرزید و چشمانم از شوق دیدار صاحب اسمش به شست و شوی صورت خود پرداخته بود ، تا با رویی پاک به این مناظر رویایی نگاه کنه ، تازه فهمیدم که شهداء ، امسال تولد من را در طلائیه گرفتند ، دیدم ، دوستی داره پرچم های یا زهرا (س) و یا ابوالفضل (ع) و یا مهدی (عج) روی خاکریز ها نصب می کنه ، از آقا رحیم جدا شدم و به سمتش رفتم ، آخه امسال تولدم ، کیک اون ، خاک های پاک و مقدس طلائیه بود و شمع های اون ، پرچم های یا فاطمه (س) و یا ابوالفضل (ع) و یا مهدی (عج) ، دوست داشتم چند تا شمع هم من روشن کنم ، رفتم و کمکش کردم ، برگشتم پیش بچه ها ، نشستم ، شخصی داشت مشخصات منطقه را توضیح می داد ، حاج آقا ولی پور من را صدا کرد و گفت بیا این بلند گو را بگیر محمد حسین خسته شده ، من هم رفتم و گرفتم ، درست موقعی که من گرفتم ، شروع کرد و گفت ؛ می دونید کجا اومدید ، اینجا مقر حضرت ابوالفضل (ع) هست ، می دونی چرا اسم اینجا را به نام ابوالفضل (ع) گذاشتند ، چند تا خاطره تفحصی تعریف کرد ، مثل پیدا کردن شهیدی که اسمش ابوالفضل بود ، شهیدی که اسمش ابوالفضل ابوالفضلی بود و .... بعد که دوباره رفت سراغ عملیات و .... محمد حسین بلندگو را از من گرفت ، من باز حالم خیلی بد شده بود ، نمی تونستم درست نفس بکشم ، آمدم بالای خاکریز ، دیدم بچه ها نشستند و دارن گریه می کنند ، با بعضی هاشون صحبت کردم و اشک های بعضی ها را دیدم و ... با بچه های تهران کمی حرف زدم ، رفتم پیش علی اصغر و ..... و رفتم به سمت جایی که دفعه پیش با حاج حسین آمده بودم ، دفعه دومم بود ، داشتم بر می گشتم که معین را دیدم ، دستش را گرفتم و با خودم بردمش ، به جایی که دفعه قبل کلی گریه کرده بودم ، کمی باهاش حرف زدم و گذاشتمش اونجا ، داشتم می رفتم که یکی دیگه از بچه آمد ، با هم حرف زدیم و اون هم تا جایی همراهیش کردم و ولش کردم ، از وسط ، جایی که کسی نمی رفت ، راه افتادم ، تا دوباره خودم را به بالای مسیر رسوندم ، چند تا عکس گرفتم ، من و سعید و محمد مهدی و جواد با پرچم های زیبای یا ابوالفضل (ع) ، با هم رفتیم پیش شهدای گمنام ، نماز خوندیم و دوباره بچه ها فراموش کرده بودند برن سری به شهدای گمنام بزنن، آمدم بیرون ، امیر حسین را دیدم ، دوباره با اون رفتم به زیارت شهدای گمنام و انگار دلم بد گیر کرده بود توی طلائیه ، جعفر را دیدم ، مسئول طلائیه ، با هم کمی حرف زدیم و گفت بمون ، انگار داشتم بال در می آوردم ، رفتم سمت اتوبوس تا خداحافظی کنم ، اما چیزی مانع شد ، دوباره برگشتم ، نشستم ، سر بر خاک طلائیه گذاشتم و گریه و التماس به شهداء که من بمونم ، اما ، یکی از خادمین داشت به یکی از دوستاش می گفت : که حالا وقت موندن نیست ، باید بری ، ولی دوباره بر می گردی ، با کلی غم بلند شدم ، به سمت اتوبوس ها رفتم ، گفتم می مونم ، با بچه ها خداحافظی کردم ، رفتم پیش سید یاسر و خداحافظی و .... حتی اتوبوس ها را هم فرستادم برند ، که دیدم علی اصغر جا مونده ، دست من رو گرفت و سوار اتوبوس کرد ، نمی تونستم از جام بلند شم ، توی رکاب نشسته بودم و گریه می کردم ، وقتی می گن الان برو ، بر می گردی ، یعنی برو ، تازه معنی دعوتنامه را خوب فهمیدم ، مگه من چند تا تولد این طوری می گیرم ، حال و روزم خیلی عجیب بود .

دانشجو یعنی ....
رفتیم به سمت هویزه ، توی راه بچه ها تولدت مبارک می خوندند و شوخی و .... ، تا رسیدیم به هویزه ، پیاده شدیم رفتیم دستشویی و وضو گرفتیم برای نماز ، من و احمد و عرفان و چند تا دیگه از بچه ها رفتیم به سمت مقتل شهید علم الهدی اگر اشتباه نکرده باشم ، خیلی حال داد ، نماز خوندیم و کمی حرف و راه افتادیم به سمت یادمان هویزه ، رفتیم تو ، بچه ها داشتند عکس می گرفتند ( حسین آقا وزیر جنگ ) ، ما هم عکس هاش رو خراب کردیم ، نماز را خوندیم و یه سری به مادر شهید زدیم و رفتیم برای ناهار ، ناهار مرغ بود ، من هم که بد غذا ، بالاخره پیدا کردم و خوردم و بلند شدم که علی اصغر آمد یک مشت مال خوبی به ما داد ، خدا حفظش کنه ، خیلی خسته بودم ، آمدیم بیرون و سوار شدیم تا بریم دهلاویه ، وقتی رسیدیم دهلاویه من پیاده نشدم ، توی اتوبوس میلاد و آقا رحیم داشتند ناهار می خوردند ، اندکی صحبت و یک دفعه یاد شهید گمنامی که وسط حیاط خاک بود افتادم ، سریع رفتم و یه سلام و احوالپرسی و رفتم بالا پیش بچه ها و سعی کردم تنها باشم ، چون داشتم فکر می کردم به طلائیه و .... ، ولی بازم نشد و چند تا از بچه ها امدند و با هم به گفتمان پرداختیم و رفتیم کنار اتوبوس ، بچه ها عکس یادگاری می گرفتند ، سوار اتوبوس ها شدیم تا بریم میشداغ ، آقا رحیم برای بچه ها بستنی خریده بود ، یه جوری بود ، ولی خوشمزه بود ، نزدیک میشداغ نگه داشتند پمپ بنزین ، من داشتم با بچه ها حرف می زدم ، دیدم محمد حسین دعواش شده ، سریع پیاده شدم و کمی با بچه ها حرف می زدم و .... دراز کشیدم که دیدم علی اصغر آمده بالای سر من ، من را بلند کرد مثل جنازه ، بعد من رو به بالا پرت می کردند و یک دفعه میثم آمد گفت : آقا رحیم دستور داده بندازیدش توی آب ، من هم بلافاصله گوشیم رو دادم عرفان ، دیگه نفهمیدم چکارش کرد ، تا من را بردند سمت آب ، دیدن مسیرش گلی هست ، من را انداختند ، توی گل های کنار جاده ، من هم یه دو نفری را با خودم بردم توی گل ، کل لباس هام کثیف شده بود ، آمدم و پاهام رو شستم و یاد گوشیم افتادم ، سوار اتوبوس شدم و یکی از بچه ها زنگ زد ، گفت فقط گل رفته توش ، خندم گرفته بود و با خودم می گفتم ، باید گذشتن از دنیا به آسانی ، .... { لبخند } تا رسیدیم پادگان دژ ، سریع رفتم حمام ، جای شما خالی ، آب یخ ، من هم که لباس نیاورده بودم ، از علی اصغر گرفتم و رفتم ، داشتم از سرما می مردم ، حوله را هم از احسان گرفتم ، تا آمدیم بیرون و رفتیم برای نماز ، وسائل را گذاشتیم و رفتیم حسینیه ، دیدم ، حمید کاظمی و محمد شریف و بقیه بچه ها اونجا هستند ، کلی با هم خندیدیم و رفتیم برای نماز ، نماز را خوندیم و با عکس های کنار حسینیه عکس گرفتیم و رفتیم برای شام ، سر سفره این تهرانی ها خیلی شلوغ می کردند ، من هم دیدم بچه های خودمون دارن سرود جمهوری اسلامی ایران می خونن ، من هم از وسط همشون رد شدم و سان دیدم و شام را خوردیم ، دیدم ، تهرانی ها خیلی شلوغ می کنند ، بلند شدم ، رفتم پیش اون ها یه دادی زدم و گفتم بسه ، همه بیرون ، ترسیده بودند و داشتند می رفتن بیرون که من نتونستم جلوی خندم را بگیرم ، نشستم روی زمین و می خندیدم ، رفتیم بیرون و کلی با بچه ها شوخی و حرف زدیم ، تا موقع رزم شب شد ، حاجی گفت بیا کمک کن ، من هم رفتم و بچه ها را فرستادیم توی شیار ، صحنه های خیلی جالبی بود ، آرامش عجیبی داشتم ، صحنه هایی که می دیدم ، انگار قبلا دیده بودم ، بچه های ارتش واقعا زیبا عمل کرده بودند ، آخرش هم ولی پور اشک ملت را در آورد و داشتیم بر می گشتیم ، مسیر زیبایی درست کرده بودند ، من با حسین بودم تا پایین ، وقتی رسیدیم ، یکی نوحه سرایی را شروع کرد و بچه ها هم دورش حلقه زدند ، من به یکی از این تهرانی ها قول دادم بعد از رزم شب بیام کنار پرچم صبحگاه ، رفتم و با بچه ها کمی حرف زدم و برگشتم ، نشستیم دور میز و شیطونی کردیم و خندیدم ، بچه ها رفته بودند برای خواب ، من و امیر و چند تا دیگه رفتیم دست شویی و برگشتیم نشستیم دور میز و شوخی کردن ، بعد رفتیم تو با احسان ، قرار شد بریم بیرون حرف بزنیم ، رفتیم حسینیه ، ولی من واقعا شارژم تمام شده بود ، شرمنده بچه ها شده بودم ، میلاد رفت لپ تاپ آورد و فیلم گذاشت ، حسین و میثم رفتند ، میلاد و احسان هم من رو مرتب بیدار می کردند ، تا تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم ، فکر کنم ساعت 3 بود ، رسیدیم برای خواب ، پتو نبود ، کلی گشتیم تا پیدا کردیم ، یه سری هم به بچه ها می زدیم تا اون هایی که با پتوهاشون کشتی گرفته بودند سرپا اعلام کنیم ، رفتم سراغ بابک ، داشتم پتوش را درست می کردم که دیدم داره با خودش حرف می زنه ، می گفت ، ولم کن ، خر تو خره ، خیلی خندیدیم ، رفتیم بخوابیم ، دیدیم یکی نشست و بلند شد ، چند قدم رفت به سمت راست خودش و برگشت دوباره نشست ، بعد هم خوابید ، دیگه همه ما پکیدیم از خنده ، فکر کنم ساعت نزدیک 4 بود و ما هنوز نخوابیده بودیم ، بالاخره خوابیدیم و صبح دوباره بیدارمون کردند برای نماز ، نمی دونم چرا اینقدر زود صبح می شد ، رفتیم وضو گرفتیم و نماز خوندیم ، بعد هم یه سری دست شویی و صبحانه و آماده رفتن شدیم ، با بچه های میشداغ خداحافظی کردم که حمید گفت من هم میام ، می خوام برم اصفهان ، یک بسته آب گرفتم و آمدم جلوی در با تک تک بچه های تهران خداحافظی می کردم و آروم در گوششون حرف می زدم ، صحنه قشنگی بود ، خدا را شکر ، داشت تمام می شد ، رفتم سمت اتوبوس ، دوباره از پشت پنجره با بچه های تهران خداحافظی کردم ، دیدم احمد تنها ایستاده و منتظر اتوبوسشون هست ، رفتم پیشش و کمی با هم حرف زدیم و سوار اتوبوس هامون شدیم تا برگردیم دوکوهه ، توی راه سررسید پلاک را که هدیه داده بودند ، دادم به بچه ها تا یادگاری بنویسند ، تا دوکوهه بچه ها نوشتند ، دوکوهه برای نماز و ناهار پیاده شدیم ، دوباره سوار شدیم ، می خواستم ، اتوبوسم را عوض کنم ولی هنوز چند تا از بچه ها ننوشته بودند ، بعضی بچه ها انتقاد و پیشنهاد و حرف و .... می زدند ، برای من خیلی جالب و مفید بود ، تا خرم آباد که من اتوبوسم را عوض کردم ، بچه های اون اتوبوس هم نوشتند تا بروجرد ، سعی کردم همش با بچه ها حرف بزنم ، سریع تغییر جا می دادم ، آخر کار هم با حسین آقا یه کم حرف زدم و رسیدیم ، برای نماز نگه داشت ، مجید هم گفت با من میاد اراک ، با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ، تا رسیدیم اراک ، مجید هم تا صبح مهمان ما بود ، .....
-
در تمام دوران زندگیم ، این اولین باری بود که این همه خاطره می نوشتم ....
-
بلد هم که نبودیم ، ادبیات ما از اول هم صفر بود ، هر چی یادم می آمد ، نوشتم ....
-
دیگه در کل خیلی خوش گذشت ، فقط چون بالا شهری بودند ، خیلی اردوی گرونی بود ....
-
می خواستم ادامه بدم ولی دارم می رم منطقه ، شاید دیگه فرصتش پیش نیامد ....
-
برای ما زیاد دعا کنید ....
این هم روز آخر سفر ....
سفرنامه بازدید از مناطق جنگی « اردوی نبرد بی پایان » ....................... قسمت چهارم

صدای امیرالمومنین از اروند می آید
همه بچه ها سوار اتوبوس ها شدند ، بچه های ارتش هم با ما همراه شدند ، البته نه با اتوبوس ما ، پویا هم با اونها بود ، کلی سربند همراش بود ، رفته بودم تو فکر اون سربند ها ، بالاخره به سمت اروند حرکت کردیم ، توی راه مثل همیشه با بچه حرف می زدم ، رسیدیم قطعه ای از بهشت ، همه با هم پیاده شدیم ، سید یاسر شروع کرد به نوحه سرایی من و بچه ها از روی سنگر ها و خاکریزها عبور می کردیم ، و از روی پل های شناور ، لابه لای نیزارها عبور می کردیم ، حس و حال زیبایی بود ، من رفتم پیش پویا ، گفتم یه سربند بده به من و احسان ، بعد که گرفتم ، گفتم حالا این بچه ها هم دلشون می خواد ، چند تا دیگه بده به من ، همه سبز ها را من ازش گرفتم و بین بچه ها تقسیم کردم ، سعی می کردم خودم روی پیشونیشون ببندم ، قرمز ها را هم خودش داده بود به بچه های تهران ، من هم مشکی ها را گرفتم و تقسیم کردم ، تا اینکه رسیدیم به شهدای گمنام اروند ، سلام و احوالپرسی گرمی با شهداء داشتیم ، دست معین رو گرفتم و کشیدم سمت پنجره یادمان ، وسط مزار شهدای گمنام چشمم افتاد به یک دست کشیده شده ، با خودم می گفتم ، خدایا ، آیا در گوشه ای از این سفر امام زمان (عج) با ما همسفر شده ، مثلا در شرهانی ، فکه ، محمودوند و .... توی این سفر کدوم یک از این بچه ها دستش رو تو دست امام زمان گذاشته ، حال و هوای عجیبی داشتم ، با خودم گفتم ، دست تمام بچه ها را بوسه می زنم ، چون نمی دونم کدومشون دستش را تو دست آقا امام عصر (عج) گذاشته ، داشتیم می رفتیم کنار اروند ، که دیدم یکی از بچه های تهران ، با دوستاش کنار مزار دارند حرف می زند و همه دوستاش سربند دارند ، و این هم می گفت ، رفتم بگیرم ولی تمام شد ، من هم رفتم پیشش ، سربندم را روی پیشونیش بستم ، یک کمی با بچه های تهران هم شروع کردیم به حرف زدند . رسیدیم کنار اروند ، راوی داشت حرف می زد من هم داشتم فکر می کردم ، چرا آماده نیستم ، اگر آقا ظهور کنه دوباره باید از این رود عبور کنیم ، آیا من کسی هستم که همراه یاران امام از این رود عبور می کنم ، یا مثل خیلی های دیگه ، عافیت طلبی پیشه خواهم کرد ، یاد غواص های اروند و مظلومیت آنها افتادم ، ناگهان موجی خروشان مثل اروند در چشمانم شکل گرفت ، بر مشامم می رسید هر لحظه بوی کربلا ، بر دلم ترسم مانده بود ، آرزوی کربلا ، آخر کار هم با احسان و بابک و رفتیم کنار رودی که به اروند می ریخت ، یک کم حرف زدیم و مسابقه سنگ اندازی برقرار کردیمو رفتیم ، توی راه برگشت ازشون جدا شدم و رفتم پیش معین ، نشستم ، یک کم با هم حرف زدیم و خودمون را رسوندیم به بچه ها ، کنار اتوبوس دیدم علی اصغر نشسته کنار رود ، رفتم پیشش ، داشتم ، اون طرف رود را نگاه می کردم ، نخلستان بود ، ناخود آگاه یاد امیرالمومنین علی (ع) افتادم ، آسمان چشمانم به سرعت ابری شد و شروع به باریدن کرد ، یاد بچه هایی افتادم که روزی به نام علی بن ابی طالب (ع) در دل هور ، آبراه های صفین و جمل و نهروان زدند و راه کارهاشون را به نام علی بن ابی طالب نام گزاری کردند ، تا اینکه آقا رحیم صدامون کرد و سوار اتوبوس شدیم ، بریم به سمت پادگان دژ برای ناهار .
وقتی رسیدیم ، من رفتم تو ، یکم سر به سر بچه ها گذاشتم ، آمدم برای گرفتن وضو ، که احمد را دیدم ، گفتم بعد از نماز بیا با هم بریم یه دوری بزنیم ، گفت باشه ، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و منتظر احمد شدم ، با هم رفتیم ، یک دور دیگه دور پادگان زدیم ، خیلی حال داد ، برگشتیم ، دیدیم همه ناهار خوردن ، ما هم شروع کردیم به ناهار خوردن ، پیش حسام بودم و چند نفر دیگه ، رفتم پیش حسین و میثم و .... ولی از بحثی که می کردند خوشم نیامد و دوباره رفتم پیش بچه ها ، با چند نفر دیگه حرف زدم و یک کم هم سر به سر این تهرانی ها گذاشتیم و رفتیم پیش مهدی و محمد مهدی و .... دراز کشیدم و بعضی وقت ها یک حرف هایی می زدم ، تا اینکه گفتند پاشید بریم شلمچه ، ساعت 4 بود ، به آقا روح الله زنگ زدم برای خداحافظی ، ولی خواب بود ، توی خواب و بیداری با هم خداحافظی کردیم ، یکی از بچه ها بسته فرهنگیش رو گم کرده بود و هی به من می گفت ، من هم رفتم براش گرفتم ، داشتم سوار اتوبوس ها می شدم که دیدم طرحی که داده بودم برای آمارگیری به سرانجام رسیده ، تحقیق کردم ، دیدم این کجا و آنچه .... ولی خوشحال بودم که انجام شده و ناراحت از اینکه اونچه من می خواستم نشده بود و سوار اتوبوس ها شدیم تا بریم شلمچه ، ....
شلمچه و حضرت زهرا (س)
رسیدیم شلمچه ، از در که داشتم می رفتم داخل علی را دیدم علی شریعتی مسئول شلمچه بود ، اون طرفش داوود و بچه های دیگه بودند ، نگاهم افتاد به سر دری که دارند می سازند ، دیدم بالای اون حاج محمد و مراد و .... دارند کار می کنند و سلام و علیک می کنند ، کاروان داشت می رفت داخل ، من هم رفتم ، من عجله داشتم زودتر برسم به یادمان ، ولی کاروان آروم می آمد ، داشتم می رفتم که بابک هم با من آمد ، رفتیم و یه جاهایی را بهش نشون دادم ، و برگردوندمش پیش بچه ها ، نشستم پیش احمد ، یه گفتمان کوچیک و رفتم به سمت یادمان ، از در که داشتم می رفتم تو ، دیدم بچه ها با یک حال و هوای قشنگی دارند با من سلام و احوالپرسی می کنند ، رسیدم کنار شهدای گمنام که دیدم ، جواد و محمد رضا و بقیه بچه ها دارند می پرن تو سر و کله من ، من هم با خوشحالی بچه ها را می دیدم و سوال و جواب ، شنیدم پسر عموی ابوالفضل به رحمت خدا رفته ، خیلی ناراحت شدم ، ابوالفضل واقعا موجود عجیبی هست ، اون حتما شهید می شه به نظر من ، محمد رضا هم که هر شب توی شلمچه نماز شب می خوند ، ما هم هر شب وقتی این نماز می خوند بیدار می شدیم می گفتیم ، ما رم بزار توی اون چهل تا ، عصبانی می شد ، می گفت : پاشو خودت دعا کن ، خیلی بچه ی ماهی هست ، گفتم بچه ها می خوام برای یک ساعت خادم باشم ، گفتند باشه ، ولی من گفتم ، بعد از غروب شلمچه ، پارسال فکر نکنم هیچ غروبی از دستم در رفته باشه ، رفتم به سید مسئول یادمان که پارسال خیلی اذیتش می کردم و حالش را می گرفتم ، آخه توی اون یادمان بیت المال زیاد بیت الحال شده بود ، سر زدم ، کلی شوخی و احوالپرسی از خودش و پسرش حسین ، آمدم کنار فنس ها نشستم ،
.jpg)
نگاهم به غروب افتاد ، ناگهان احساس کردم ، رودخانه های صورتم پر آب شده ، و سرعت حرکت آب لحظه به لحظه بیشتر می شه ، تا اینکه یک غروب دیگر هم رفت ، بلند شدم و دو رکعت نماز خودنم و برگشتم به گنبد یادمان نگاه می کردم ، کبوتر ها چقدر زیبا بر فراز شهداء پرواز می کردند ، یاد امام رضا افتادم ، چشم هایم طاقت نیاوردند و باز بی اذن من ، کار خودشون را می کردند ، به شهداء گفتم ، پارسال یادتون هست ، تولدم اینجا بودم ، امسال ما را لایق ندونستید ، حالم خیلی غصه دار بود ، دوست داشتم تولدم شلمچه بودم ، سال پیش عجیب تولدی بود ، دیدم صدای قرآن می آید ، شهداء داشتند من را صدا می کردند ، تا برم برای لحظاتی خادم بشم ، رفتم و چوب پر یکی از بچه را گرفتم و رفتم همون جایی که همیشه کار می کردم ، مهر گذاشتم برای زائرها و مزار شهدای گمنام را تک تک تمیز کردم ، رفتم توی گودی قتلگاه نماز خوندم و برای بعضی ها خاک پر کردم و چفیه و سربند به مزار شهداء متبرک می کردم و نامه های زائرین را داخل صندوق می ریختم ، تا اینکه نماز تمام شد و من آمدم بالا ، لابه لای زائرین راه می رفتم و التماس دعا می گفتم ، از اونجایی که برنامه های ستاد همش روی حساب هست ، خیلی از بچه ها از زیارت 47 شهید گمنام محروم ماندند ، گفتم سریع برم پیش اتوبوس ها حق الناس نشه ، از مسیری که همیشه شب ها می رفتیم سنگر رفتم ، حالم خیلی ابری بود ، وقتی رسیدم کنار سنگر ، دیدم بچه ها یکی یکی دارن من رو می زنند به جای سلام و علیک بعد خداحافظی و به سمت پارکینگ حرکت کردم ، وسط راه دیدم هادی اونجاست ، هادی فرزند شهید بود ، خیلی پارسال با هم صفا کرده بودیم ، خیلی جالب من رو در بغل گرفته بود ، طوری که همه ما را نگاه می کردند و با صدای بلند ، سلام و احوالپرسی می کرد ، دیدم چند تا بچه ها آمدند ، گفتند ، کاروان هنوز نیامده ، من هم دوباره برگشتم ، دیدم بچه ها از کنار فنس ها دارند بر می گردند ، پاهام گلی شده بود ، توی راه با بچه ها حرف می زدم ، یک کم هم سر به سر روح الله پسر آقا رحیم گذاشتم ، تا اینکه رسیدیم جلوی در ، حاج محمد اونجا بود ، احمد رو با حاج محمد آشنا کردم ، پارسال همیشه صبح ها حاج محمد ، می گفت خدایا ، بلند ها ، باور کنید صداش تا کربلا می رفت ، بعد دعا و دعا و دعا ، خیلی صبح های قشنگی داشتیم که هیچ کدومش رو توی این چند روز نداشتیم ، تازه بچه های خادم بیشتر خسته می شدند ، واقعا کارها سنگین بود ، ولی همه برای نماز بیدار می شدیم و خودمون رو برای ورزش و دعای فرج و سلام به شهداء و دعاهای و ای خداهای حاج محمد آماده می کردیم ، قرار بود بریم پادگان حمید ، همه سوار شدند ، من و علی اصغر گفتیم ما جا موندیم ، حاج آقا ولی پور پشت میکروفن می گفت ابوالفضل بدو ، من هم خونسرد به آقا رحیم گفتم ما جا موندیم شما برید ، همه رفتند و ما موندیم ، من و علی اصغر و محمد حسین ، سوار وانت شدیم ، راننده گفت ، نه و .... ولی کسی نبود ما را ببره ، پشت میکروفن توی راه نوحه گذاشت و عجب حالی می داد ، توی راه به هر اتوبوسی چراغ می زد ، نگه نمی داشت ، تا اینکه رسیدیم پمپ بنزین ، ما را سوار یک اتوبوس کرد و رفت ، من هم توی وانت هرچی ساندیس و کیک بود یا خوردم و یا گذاشتم توی جیبم ، سوار شدم دیدم به به ، همه آشنا هستند ، ساندیس ها را دادم به بچه کوچیک ها و یه مسابقه گذاشتم توی اتوبوس و جایزه هم دادم ، یک خمپاره { لبخند } با خودم می گفتم ما ریاست جمهوری کاندید بشیم رای می آریم ، هر جا می ریم ، هستند کسانیکه بالاخره ما را بشناسن ، خیلی خنده دار بود ، از حالت طنز خودم آمدم بیرون و با محمد حسین و علی اصغر بحث های جدی را شروع کردیم ، تا خود حمید با هم حرف می زدیم ، بحث های خوبی بود ، رسیدیم حمید ، پیاده شدیم ، ....

شب بود و درد دلهای شبانه
دیدم کفش هام توی اتوبوس جا مونده ، اول با برادر های ارتش سلام و علیک کردم ، یه دوری داخل زدم و رفتم توی اتوبوس کفش هام رو برداشتم و رفتیم با بچه ها برای شام ، رفتم روی سن مسخره بازی و .... نشستم پیش حسام ، ماشاء الله صلوات های جالبی می فرستاد ، البته یک کم ، کم رو بود باید یه دوره بیاد پیش خودم ، شام رو نصف نیمه خوردیم ، و دوباره رفتیم با احسان عکس انداختند ، کنار ماکت ها عکس می انداختیم ، و من به جای سخنران و گاهی به جای محافظ خیلی جالب بود ، گفتیم بریم آشپزخانه ، رفتیم و دیدم به به آقای حاتمی مسئول پادگان حمید اونجاست ، مرد خیلی گلی هست ، کلی با هم تعریف کردیم ، قرار شد شب همدیگر رو ببینیم ، من برگشتم به سمت محل اقامت ، دیدم سید یاسر نشسته ، داره برای بچه ها تعریف می کنه ، خیلی حرف های جالبی بود ، بعد بلند شدم داشتم می رفتم ، دیدم یکی از بچه ها دست من رو گرفت گفت بیا می خوام باهات حرف بزنم ، ما هم به درد دل هاش گوش دادیم ، یه سری زدیم به این بچه تهرانی ها و برگشتیم با چند تا از بچه ها رفتیم دست شویی ، ما که نفهمیدیم بالاخره با پای راست می رن تو یا با پای چپ ما جفت پا پریدیم تو ، برگشتیم ، با احمد رفتیم یه دوری توی این پادگان بزنیم ، یه مسابقه سنگ اندازی هم به پا کردیم ، برگشتم دیدم ، نوبت یکی دیگه است و منتظر هست تا من با احمد برگردم ، با خودم گفتم ، بله ، امشب از اون شب هاست ، حرف زدیم و زدیم ، داشتیم می رفتیم تو که دیدم یکی دیگه از بچه ها آمد بیرون ، دوباره برگشتم و با اون بنده خدا هم حرف زدیم و چند بار این عمل تکرار شد تا بالاخره رفتیم بخوابیم ، دیدم میلاد بیدار نشسته ، یک کم سر به سرش گذاشتم ، و رفتم ببینم بچه ها بازم با پتو هاشون کشتی گرفتند یا نه ، دیدم به به ، امشب مسابقات فینال هست ، کشتی ها را سر پا اعلام کردم و رفتم بخوابم ، دراز کشیدم ، دیدم طرف گفت سلام ، ترسیدم اولش ، بعد شروع کرد به حرف زدن ، تا خوابش برد ، دیدم صدای سگ می آید ، نه یکی ، نه دو تا ، گفتم برم بیرون ببینم چه خبره ، میلاد هم آمد ، هرچی می شمردم تمام نمی شد ، فکر کنم از سربازهای ارتش هم بیشتر بودند ، تا دیدم دارن می یان سمت ما میلاد گفت فرار ، که من هم پشت سرش آمدم تو و در را بستیم ، میلاد خوابید ، من هم یه سری به بچه ها زدم و رفتم بخوابم دیدم ، دوباره این بار اون طرف ما بیدار هستند و یک کمی با اون ها حرف زدیم تا خوابشون برد ، دوباره بلند شدم به بچه ها یه سری زدم ، دیدم امشب خیلی شب هیجان انگیزی برای بچه ها بوده چون دوباره کشتی گرفته بودند ، آمدیم بخوابیم ، ده دقیقه نشد ، که دیدم یکی داره با لگد من را بیدار می کنه ، پاشو نماز صبح ، چقدر می خوابی ، التماس می کردیم بابا یک دقیقه ، اون بی خیال می شد ، یکی دیگه می آمد ، جای شما خالی بیدار شدیم ، نشستیم کنار پتو ها ، دیدم بابک هی می ره بالای پتو ها و می پره روی سر من ، بعد نفهمیدم کی بود ، یه پتو انداخت روی سر ما تا خوردیم همه بچه ها زدند ، نمی دونم این ها دشمن هاشون را چطوری می زنند ، ناخن شصت من از وسط شکست ، داشت خون می آمد که عرفان دستش درد نکنه روش چسب زد ، همین الان هم داره می سوزه ، تمام بدنم درد می کرد ، شصتم خیلی بد درد می کرد ، ولی بلند شدم و خندیدم تا بچه ها ناراحت نشن ، بعد من هم پتو را انداختم روی حسین آقا (وزیر جنگ) ولی بچه ها عجیب حساب می بردند ، ..... نماز را همون جا خوندم و آمدم بیرون که بریم صبحانه بخوریم ، احسان یک کار فوق خنده دار انجام داد برای وضو گرفتن ، که کلی خندیدیم ، بیرون با بچه ها حرف می زدم که احسان آمد و با هم رفتیم برای خوردن صبحانه ، دو تا لقمه خوردم و بلند شدم و رفتم پیش بچه ها ، شوخی کردیم و رفتم توی آشپزخانه ، حبیب هم اونجا بود ، خیلی پسر گلی هست ، آقای حاتمی گفت دیشب کجا بودی ، گفتم در گیر بچه ها بودم ، گفت پس بهت زنگ می زنم ، یا بمون اینجا ، گفتم نه باید با این بچه ها برم ، احسان آمد و عکس می گرفت ، بعد علی خیلی جالب به من گفت چای می خوام من گفتم برو اونجا ، خیلی با مزه راه رفت ، کلی خندیدم ، خداحافظی کردم و آمدم بیرون ، با چند تا از بچه ها امیر و .... شوخی کردیم و با احسان رفتیم پیش لاله ها و تانک که وسط پادگان بود ، چند تا عکس انداختیم و برگشتیم ، خیلی قشنگ بود ، رفتم تو ، چند تا بسته دادند تا من ببرم توی اتوبوس ، من هم وسط راه دادم به یکی دیگه ، با میلاد برگشتیم تا آب بگیریم ، ولی نداشتند ، سوار شدیم تا بریم طلائیه ....
این هم روز چهارم سفر ....
سفرنامه بازدید از مناطق جنگی « اردوی نبرد بی پایان » ....................... قسمت سوم
من ، شهید گمنام ، 19 سال دارم
همه سوار اتوبوس ها شدند ، بابک دست من رو گرفته بود ، می گفت باید بیای اتوبوس ما ، ولی آقا رحیم مخالف بود ، یکی از دوستانم به اسم علی به من زنگ زد ، خیلی دوست دارم یه جوری با خودم اون را جنوب ببرم ، به نظرم خیلی نیاز داره ، چند باری قصد خودکشی داشته ، حالا چند سالشه 16 سال ، واقعا خسته شدم ، هر کاری می تونستم براش کردم ، البته بهتر شده ، ولی باید شهداء بهش عنایتی کنند ، تا کاملا رو به راه بشه ، همه سوار بودند ، ولی اتوبوس ها حرکت نمی کرد ، از آقا رحیم پرسیدم ، چرا حرکت نمی کنیم ، گفت چند تا پتو کم آوردیم ، طرف گفته باید پولش را بدید ، ای داد بی داد ، شتر با بارش گم می شه کسی نمی گه چرا .... ، بالاخره سوار شدیم ، توی راه بچه های اون اتوبوس پشت سر هم اس ام اس می دادند ، طوری که گوشیم رو گذاشتم روی حالت بی صدا ، نشسته بودم جلوی اتوبوس ، با امیر حسین بیشتر آشنا شدم ، خیلی بچه گلی بود ، داشتم این بار برای بچه های کم سن و سال تر حرف هایی می زدم ، باز هم سعی کردم رنگ و بوی شهداء داشته باشه ، آخه آمده بودند تا از شهداء بیشتر بدونند ، من هم خیلی دوست داشتم این بچه ها با شهداء رابطه خیلی صمیمی برقرار کنند ، آخه خودم از این ماجرا خیلی سود کرده بودم ، البته به نظر خودم ، توی راه به چیزهای عجیبی فکر می کردم ، به تمام معنی کلمه ناراحت بودم ، یاد خاطره های تلخ و انسان های .... افتاده بودم ، حوصله شوخی نداشتم ، بعضی وقت ها فقط می خندیدم تا کسی ناراحت نشه ، تا اینکه رسیدیم محمود وند ، از در که رفتم تو ، دیدم به به جمع یاران جمع است ، یه شربت دادند ما خوردیم که خیلی تلخ بود ، رفتیم وضو گرفتیم و یه زیارت کوتاه پیش شهداء ، چهار شهید گمنام از شلمچه و یک شهید گمنام هم از فاو ، یاد سال پیش افتاده بودم ، حالم خیلی عوض شده بود ، یاد دوست شهید خودم افتادم ، از خدا خواستم ، چون سال پیش روز تولدم جنوب بودم و یه شهید ، یک دوست ، یک راهنما و .... به من داده و امسال هم من رو دعوت کرده بیام پیش شهداء ، روز تولدم تاریخ شهادتم باشه ، البته اگر لیاقتش را پیدا کنیم و دوستان ما را خیلی دعا کنند ، البته خدا ما را با شهادت ببره و جزء واماندگان قرار نده هر وقت دوست داره ببره ، بعد هم نماز خوندیم ، که دیدم راننده حاج حسین که عینکم توی ماشینش جا مونده بود اونجا بود ، همون که 160 تا توی جاده خاکی می رفت بعد می زد رو ترمز ما هم می رفتیم توی شیشه ، با هم خوش و بشی کردیم ، آمدم بیرون پیش بچه ها ، ارجمندی هم اونجا بود ، مسئول یادمان ها ، بچه ها داشتند درد دل می کردند ، خیلی پر بودند ، چیزهایی دیده بودند که ..... ، می خواستم چیزی نگم ولی نشد ، تا اینکه به یکی از بچه ها گفتیم بیاد یک چند بیتی سینه زنی بخونه ، با هم رفتیم داخل ، من نشستم پیش شهداء ، به خواندن چند بیت شعر ، که به نظر من خیلی زیبا خوند اکتفا شد ، سید یاسر شروع کرد .... ، من هم به بچه ها می گفتم ، قول و قرار با شهداء یادتون نره ، خودم هم رفتم ، تا دوباره قول و قراری بزارم .
-
بچه ها گریه ، گریه ، نمی تونم حال و هوای بچه ها را توصیف کنم ، با خودم می گفتم :
-
وقتی تردیدها ، وسوسه ها ، دروغ ها و ریاکاری ها همه جا را سیاه کرده بود ،
-
وقتی سایه ترس ، ترس از مرگ ، بر همه چیز و همه کس سایه انداخته بود ،
-
وقتی همه مثل امروز خفه شده بودند ، همه بی طرف و تماشاچی شده بودند ،
-
عشق مال و قدرت و حب لقاء ، آدم های بزرگ را مثل امروز کور کرده بود ،
-
وقتی پرستش شهرت و شهوت بسیاری را کر کرده بود ،
-
وقتی عافیت طلبی دین مردم و راحت طلبی شریعت مردم شده بود ،
-
وقتی مصلحت مقدم بر شرافت و منفعت مسلط بر حقیقت شده بود ،
-
وقتی همه در حال انتخاب های حقیرانه یک زندگی معمولی بودند ، این بچه ها ، این شهداء ، این مردانی که مردانه رفتند ، کسانی بودند که شک نکردند ، وقتی همه شک کرده بودند .
-
این بچه ها که الان پیکر پاکشون از قنداقه نوزادی هم کوچکتر است ، روزی با قد و قامت رشید ، مردانه جنگیدند و دوست داشتند مثل مادرشون زهرای مرضیه (س) گمنام باشند ، و ای خدا ، اینان در گمنامی خود رمز و رازهایی دارند که ما در پیدایی خود نداریم .
معین هم از جمله گریه کن های مجلس بود ، خیلی پر بود ، مگه بلند می شد ، دوست داشتم تو حال و هوای خودش باشه ، سعی کردم کسی مزاحمش نشه ، تا آخرین نفر ، چون می دونستم با شهداء خیلی کار داره ، توی دوکوهه دوست داشت با هم حرف بزنیم ، ولی من گفتم ، نه ، خوب فکر کن وقتش نیست . معین خیلی بچه خوبی هست . مسئولین محترم محمود وند نزاشتند اونجا ناهار بخوریم ، جالب تر اینکه برخورد جالب و دور از انتظاری هم داشتند ، دیگه نمی گم کی بود ، کم ذهنیت ما ..... بود ، به لطف خدا بهتر شد ، داشتیم می رفتیم ، چشم مان به جمال آقا مجید ، مسئول مهندسی راهیان نور منور شد ، خیلی خسته بود ، ناهار هم نخورده بود ، یه خوش و بش کوتاه و بعد هم خداحافظی ، ماشاء الله ستاد مرکزی باشه ، یک کاروان جلوی در محمود وند ، کنار آشغال ها ، زیر تابلوی ستاد مرکزی داشتند ناهار می خوردند ، واقعا خجالت آور بود اون صحنه ، چون داخل محمود وند ، سوله خالی بود ، خدا را شکر ، ایران هست دیگه ....!
راه افتادیم بریم ناهار ، ساعت نزدیک 3 بود ، سید یاسر گشنه بود ، حالش خوب نبود ، روضه و نوحه شکم می خوند ، « الذین ، یومنون ، گشنمونه ، گشنمونه .... »

سلام بر خرمشهر
بالاخره رسیدیم رستوران ، من چند بار جا عوض کردم ، تا اینکه ، یه جایی نشستم ، دیدم حسین و مجید و احسان و میثم هم اومدند ، خیلی خوشحال شدم ، چون دوست داشتم با این بچه ها حرف های جدی می زدم ، آخه بیشتر وقتم را شوخی می کردم و در لا به لای شوخی ، حرف هایی که فکر می کردم باید بزنم می زدم ، من هم از فرصت استفاده کردم و با حسین شروع کردم به حرف زدن ، سعی کردم یه چیزهایی بگم که به درد همه بخوره ، ولی یه جاهاییش تخصصی شد ، حسین خیلی بچه خوبی هست ، دوست داشته و دارم تا در راهی که قدم گذاشته ، موفق باشه و بتونه توی رشته خودش حرف بزنه ، یکی از بچه ها به من یک پماد داد برای دستم ، دیگه داشت ازش خون می زد بیرون ، ولی با ایشون هم تا آخر اردو وقت نکردم صحبت کنم ، البته اون چیزی که من می خواستم وگرنه حرف که زدیم ، سوار شدیم تا بریم مسجد جامع خرمشهر برای نماز ، رفتم اتوبوس شماره 2 ، احساس کردم بچه ها ناراحت شدند ، همین هم بود ، یه بحث های خوبی داشتیم ، تا رسیدیم ، سریع نماز را خوندیم ، احسان شروع به عکاسی کرد ، عرفان می گفت بیا بریم بازار ، من هم وقتی به سفر های مذهبی می رم سعی می کنم از رفتن به بازار خودداری کنم ، بالاخره از زیرش در رفتم ، رفتیم پیش بچه ها ، مسخره بازی و .... یکی از بچه ها عروسک هت و پت خریده بود ، خیلی جالب بود ، خودشون حرف های جالبی نسبت به قزوینی ها نمی زدند ، همین ، اون ها را آسیب پذیرتر کرده بود ، چون حالت تلقین برای اون ها پیش می آمد و ....
سوار اتوبوس شدیم به سمت کارون ، کنار کارون جیگرکی ها بودند ، بعضی ها هم با اسب می آمدند و آقا رحیم هم داشت سر قیمت با قایق دار ها چونه می زد ، میثم یه بالش با خودش آورده بود ، من هم گرفتمش بغل ، با مزه بود ، تا اینکه بچه ها شروع به سوار شدن کردند ، برای من هم جالب بود ، وقتی برگشتم رفتم پیش علی اصغر ، که روی قایق تنها نشسته بود ، احسان هم اومد ، با هم حرف می زدیم که سید یاسر و بچه ها به صورت یک هیئت از کنار ما رد شدند و نوحه سرایی می کردند ، احسان خیلی بد پیاده شد تا عکس بگیره ، قلبم ریخت ، کل قایق به یک سمت رفت ، علی اصغر از روی قایق افتاد ، یک دفعه همه بچه ها آمدند سمت قایق تا عکس بگیرند ، که صاحب قایق عصبانی شد و .....

سوار شدیم تا بریم به سمت پادگان دژ ، لحظه شماری می کردم تا روح الله را ببینم ، وقتی رسیدیم ، دیدم ولی پور اونجاست ، با هم سلام و احوالپرسی کردیم ، تعجب کرده بود من با بچه های قزوین چرا آمدم ، با بچه های تیم رفیق شدیم ، به خصوص محمد حسین ، ولی روح الله نبود ، سوم خرداد بود ، ولی کار یوسف ، اون خیمه اونجا بود ، سر طراحی اون کلی خندیده بودیم به خصوص اندازه گیری دایره ، با احسان رفتیم یه دوری بزنیم ، به همه سلام می دادیم ، رفتیم سوار تانک بشیم که یه بنده ی خدایی با موتور آمد و به من و احسان فیلم تانک سواریشون را نشون داد ، یه تکاور هم نشون داد گفت این بچه ی خیلی باحالیه ، امشب میاد پیش شما ، ما هم رفتیم پیش تانک و توپ ، گفتیم بریم تا آخر خیابون ببینیم چه خبره ، گفتند اون آخر چیزی نیست ولی ما گوش ندادیم ، توی راه به همه سلام می دادیم و روبوسی می کردیم ، تا اینکه به ستوان دوم تکاور ، پویا همتی رسیدیم ، همون که فیلمش را چند دقیقه قبل اون بنده خدا نشونمون داده بود و چند تا از درجه دارای دیگه ارتش ، شروع کردند به سوال جواب تا محل استراحتشون ، پویا گفت بیاید ناهار با هم باشیم ، من هم که خدا را شکر ، از رو چیزی به ما کم نداده خدا ، گفتیم بریم ، احسان همینطوری مونده بود ، نشستیم و شام رو آوردند ، کلی گفتیم و خندیدیم ، خاطره تعریف کرد و ما گفتیم دیگه بریم ، واقعا به نظر من بچه های ارتش نسبت به سپاه خیلی فرق دارند و در کمال جدییت و نظم ، انسان های با معرفت و مذهبی تری هستند البته فکر کنم بعد از جنگ این طوری شد ، با احسان رفتیم و کلی با هم حرف زدیم ، قول و قرارهایی هم با هم گذاشتیم و رفتیم ، سر راه معین رو دیدم با دوستش جواد بود ، حالا دیگه وقت این بود که با معین گپ می زدم ، حرف های جالبی بود ، چیز زیادی بهش نگفتم ، ولی سعی کردم یه جوره دیگه ، ....
بعد باتری گوشیم تمام شد ، با گوشی احسان زنگ زدم به یکی از بچه ها ، و شماره روح الله را گرفتم ، بهش زنگ زدم ، روح الله گفت : ....... کجا بودی ، من داخل هستم بیا ، رفتیم و جلوی در دیدمش ؛ خیلی خوشحال شدم ، سینه خیز شدم ، بعد بلند شدم ، به سمت روح الله رفتم ، نشستیم و کلی با هم درد دل کردیم ، خیلی خسته بود ، سعی کردم زیاد وقتش رو نگیرم تا بره استراحت کنه ، رفتیم پیش بچه ها و بگو بخند و ....
تا اینکه دوباره آمدیم بیرون این بار حسین و میثم هم آمدند ، میثم نموند ، مطمئن بودم که نمی مونه ، رفتیم کنار تانک ، دوست داشتم با حسین حرف می زدم ولی بچه های ارتش به علاوه پویا آمدند ، کلی خاطره تعریف کردند ، بعد احسان را گذاشتند سر کار ، یه مشت به من بیچاره زدند و با هم عکس گرفتیم ، دوتای دیگه رفتند ، یکی از اون ها عقیدتی بود ولی دیگه پویا بی خیال نشد تا ساعت 2 حرف زد و خاطره گفت ، من هم داشتم فکر می کردم ، داشتم اتفاقات روزم را تحلیل می کردم ، تا اینکه با هم رفتیم برای خواب ، بچه ها خوابیدند ، من سعی کردم یه سری به همه بچه ها بزنم ببینم چطوری خوابیدند ، بیشتر بچه ها با پتو هاشون کشتی گرفته بودند ، من هم حریف (پتو) را بلند می کردم و کشتی را سرپا اعلام می کردم ، فکر کنم ساعت 3 رد شده بود که رفتم و پیش احسان خوابیدم ،.....
صبح ، منتظر ورزش بودم که نبود ، صبجانه خوردیم و بعد که مجبور شدیم به حرف های جناب سرهنگ گوش بدیم ، پویا مثل چوب ایستاده بود ، خیلی خنده دار شده بود ، حاج آقا از شعرهای جناب سرهنگ خوشش اومد ، به من گفت برو برام بنویس ، من رفتم نوشتم و اومدم پیش بچه ها ، تا سوار اتوبوس ها بشیم و بریم اروند ....
این هم روز سوم سفر ....
سفرنامه بازدید از مناطق جنگی « اردوی نبرد بی پایان » ....................... قسمت دوم

شرهانی سرزمین آسمانی
بعد از ورزش ، با بچه ها رفتیم و صبحانه خوردیم ، عجب تدارکات جالبی داشتند ، تا حالا این طوری ندیده بودم ، بالا شهریه بالاشهری بود ، بسته فرهنگی جالبی هم داده بودند ، آدم احساس می کرد آمده هتل 7 ستاره ، نه جنگ ! من تازه با سید یاسر رفیق شده بودم ، البته پارسال دیده بودمش ولی نه این قدر ، به من گفت از دوکوهه تا شرهانی چقدر راهه ، من هم زنگ زدم به آقا روح الله ثانی ، که پارسال مسئول منطقه شلمچه بود و امسال جانشین صیاد و مسئول پادگان دژ ، که خیلی هم دوستش دارم ، گفت حدودا 1:45 دقیقه ، من هم به سید گفتم و مسئولین اردو قبول کردند که بریم شرهانی ، داشتم می رفتم سوار اتوبوس بشم که دیدم یک گروه دیگه از بچه های قزوین نشستن و دارن صبحانه می خورند ، قبلا دیده بودمشون و کلی صحبت و .... که خدا را شکر بعد از کلی حرف به نظرم تصمیم درستی گرفته بود ، راه افتادیم به سمت شرهانی ، مسیر زیبایی داشت من هم با اتوبوس شماره 2 بودم ، سید یاسر هم همراه ما اومد ، وسط راه ، یک نفر که فکر کنم مسئول میراث فرهنگی بود به ما اضافه شد ، سید هم ما را گذاشت سر کار ، بچه ها این طرف را ببینید ، عجب تپه هایی ، اون طرف را ببینید ، عجب سرزمین هایی ، من کلی خندم گرفته بود ، چون بعضی وقت ها ، که نگاه می کردم ، گوسفند و گاو می دیدم ، سید هم وسط حرف هاش ورزش صبحگاهی انجام می داد دیگه بیشتر خندم می گرفت ، تا اینکه از دور پرچم های سرخ سرزمین شرهانی نمایان شد ، حال و هوای من خیلی عوض شد ، رفتم نشستم جلوی اتوبوس ، عجیب یاد کربلا افتاده بودم ، اشک دیگر از من اجازه آمدن نمی گرفت ، چون اولین عضوی از بدنم بود که فهمیده بود کجا می رود ، وقتی رسیدیم ، عجله داشتم تا اولین نفری باشم که در آن سرزمین قدم می گذارم ، اما ، شهداء من را راه ندادند ، به زمین افتادم ، دیگر تمام اعضای بدنم فهمیده بودند کجا آمده اند ، همه با هم التماس می کردند ، اما ، از سکوت شهداء همه چیز را می توانستم بفهمم که به من می گفتند : هیچ می دانی کجا آمدی ، اینجا کربلاست ، جایی است که امام زمان (عج) می آید و به ما سر می زند ، قدمگاه ....
-
بچه هایی که به نام خدا و به دنبال نوح به استقبال طوفان رفتند .
-
بچه هایی که به دنبال ابراهیم وارد آتش شدند .
-
بچه هایی که به دنبال موسی به قلب آب زدند .
-
آنهایی که به دنبال عیسی بن مریم ، زکریا و یحیی رفتند و به نام نامی آخرین کسی که از سوی خدا با ما سخن گفت بدر و خیبر دیگری به پا کردند .
-
به نام نامی محمد (ص)
من هم گریه می کردم و التماس که ، باشه ، خودم رو آماده می کنم ، قول می دم که .... ، بعد از قول و قرار با شهداء ، دیدم بدنم آرام گرفته ، آرام سرم را بلند کردم ، دیدم دوتا از بچه ها موندن ، باز هم نرفتم ، دیدم حیف یکی از این بچه ها همین طوری بره ، نشستم جلوی در ، گفتم ، آماده شو برای رفتن و .... ، بعد با هم رفتیم ، خدایا ، عجب سرزمین عجیبی بود ، چه رازهایی در خود پنهان کرده ، و چه غم جان فزایی را تحمل می کند ، بعد رفتیم و نماز خوندیم ، دیدم بچه های تیپ یکم روح الله آمدند شرهانی ، بچه های خسته جنگ و ما هم سلام احوالپرسی ، بعد هم بچه های دانشگاه شریف ، البته اونهایی که دوست داشتم باشند ، نیامده بودند ، کمی تاسف خوردم و .... ، بعد رفتیم معراج شهداء که خالی بود ولی بازم حس قشنگی به آدم می داد ، دو رکعت نماز خوندیم و بعد ناهار و آماده رفتن ، آقا رحیم من را صدا زد و حرفهایی به من زد و قرار شد با اتوبوس شماره یک بیام ، البته برام خیلی عجیب بود ، ولی من کار خودم را می کردم ، چون حس می کردم ، تکلیف همان است . راه افتادیم بریم به سمت فکه ، ....

آوینی ، مسافر شهر آسمانی فکه
من هم در اتوبوس شماره یک سوار شدم ، من علاقه زیادی به تعریف زندگینامه ندارم ، ولی مجبورم کردند که تعریف کنم ، من هم هرجا به شهداء ، و لطف و عنایات اون ها ربط داشت تعریف کردم ، همین جاها بود که با احسان و حسین و رسول و محمد و میثم و .... بیشتر آشنا شدم ، بعد هم یک بحث را یکی از بچه ها شروع کرد به نام علی اگر اشتباه نکرده باشم ، که از نظر من یه جوری داشت پیش می رفت ، البته بچه خیلی دوست داشتنی بود و من هم خیلی دوستش دارم ، ولی من نمی فهمیدم ، داشت به جدال کشیده می شد ، که آقا مرتضی ( رئیس جنگ ) شروع به حرف زدن کرد ، ولی در کل من که قانع نشدم ، ولی ادامه ندادم ، چون از حرف هایی که زده بودم ، خودم خیلی سود برده بودم ، که حسابش از دستم در رفته بود ، برای همین برای من غیر قابل قبول بود ، تا اینکه حس کردیم ، داریم دور اهواز می چرخیم ، چون مسیر 2 ساعته ، حدود ، شش ، هفت ساعت طول کشید ، به علم رو از دژبانی ها عبور می کردیم ، آخه فکه ساعت ۴ به بعد تعطیل می شه ، تا رسیدیم به فکه دیگه شب شده بود ، برای دستشویی پیاده شدیم ، من اولین نفری بودم که دستشویی های فکه را فتح کردم ، بعد رفتم وضو گرفتم ، ما را به یادمان راه ندادند و گفتند ، می ریم حسینیه نماز می خونیم ، ولی من دوست داشتم ، همون جا روی خاک ها نماز بخونم ، جای شما خالی عجب نماز حال داری بود ، بعد از نماز ، داشتم می گفتم ، بابا شهداء چرا اینطوری شد ، ما را دوست نداشتید ، دراز کشیدم و به آسمان نگاه می کردم ، انگار ستاره های آسمان از من می پرسیدند ، اصلا تو می دونی کجا اومدی ، همین الان کجا نشستی ، اصلا همون جایی که تو نشستی ، چند تا از بچه ها پر کشیدند ، همین جایی که اومدی بچه ها با خمپاره شصت ها و مین های دشمن ، چشم در چشم با گلوله های آنها مشاعره می کردند ، اینجا کربلای فکه است و سال 61 عاشورای فکه در این مکان رخ داده ، اینجا قدمگاه بچه هایی است که رد پای شهدای عاشورا را گرفتند و آمدند و آمدند تا به این دشت ها رسیدند .
و باز چشمان من بی اجازه ، شروع به حرف زدن کردند ....
سوار اتوبوس شدیم که بریم به سمت حسینیه ، هنوز از اتوبوس پیاده نشده بودم که ، چشمم به جمال دوستان قدیمی و جدید روشن شد ، خیلی خوشحال شده بودم ، یکی از این بچه ها من رو تا صبح بیدار نگه داشته بود و درد دل می کرد و گریه می کرد ، بنده خدا به قدری گریه کرد که نماز صبح ، پیرهنم کاملا خیس شده بود .
بچه ها داشتند ، راننده ها را می ترسوندند و من هم می خندیدم ، جای شما خالی مسیر را تا دوکوهه دو ساعته رفتند ، از روی موانع سر راه می پریدند ، حال آنکه راه رفت ، ولش کن ، کلی خندیدیم ولی ، وقتی رسیدیم دوکوهه بچه ها گفتند هر سال که میایم منطقه ، فکه نمی تونیم بریم ، جالب تر اینکه اسم موسسه آقا رحیم اینا شهید آوینی هست ، البته اگه از حسرت ندیدن فکه و دیدن مقتل شهید آوینی بگذریم ، عطش خیلی زیبایی در بچه ها ایجاد شده بود ، من که مست خواب بودم ، دو شب بود که نخوابیده بودم ، شام نخورده ، رفتیم اون دنیا ، البته تا ساعت دو ، کم و بیش بیدار بودیم ، چون لطف بچه ها شامل حال ما می شد . چند تا از بچه ها که از فتح المبین و چزابه زنگ می زدند ، که چرا نیامدی من هم که شرمنده اونها شده بودم ، البته خواست خدا بود و حتما حکمتی در ندیدن ما بوده ، در کل خدا را شکر ، صبح برای نماز بلند شدیم ، ورزشی در کار نبود ، با چند تا از بچه ها رفتیم توی یه سنگر قدیمی زیارت عاشورا خوندیم ، به من که خیلی حال داد ، چند تا تیکه معنی دار هم اومدم و رفتیم سوار قایق شدیم و بعد هم رفتیم پیش سید یاسر ، یه بنده خدایی را گیر آورده بود داشت برای بچه ها حرف می زد ، من هم داشتم شماره بابک و احسان را ذخیره می کردم و عکس می گرفتم ، از اینجا به بعد با احسان بیشتر رفیق شدیم ، رفتیم صبحانه خوردیم ، جای شما خالی حلیم بود ، بعد رفتیم ، قایق سواری و سوار تانک شدیم ، 12 نفر را توی یک تانک سوار کردم ، بعد هم من و بابک و احسان دوباره رفتیم توی تانک و عکس انداختیم و رفتیم به سمت اتوبوس ، قرار بود بریم محمود وند .
اینم روز دوم بود ....
سفرنامه بازدید از مناطق جنگی « اردوی نبرد بی پایان » ....................... قسمت اول

دوکوهه ، با من سخن گفت
« ای داد بی داد »
جمله ای آشنا برای دل خسته و پر درد من ، که وقتی شب و روز با خودم فکر می کنم ، وقتی آخر هفته پرونده اعمال من رو به امام عصر (عج) می دهند ، آقا چقدر برای من گریه خواهد کرد ، با خودم می گویم :
-
ای داد بی داد از این همه گناه و معصیت ! با چه رویی به دیدار خدا روم .
-
ای داد بی داد از این همه بی سوادی دینی ! با چه رویی جواب پیامبر (ص) را دهم .
-
ای داد بی داد از این همه غفلت از مردم ! با چه رویی در چشمان امیرالمومنین نگاه کنم .
-
ای داد بی داد از این همه منم ! با چه رویی بگویم یا زهرا (س) مادرم .
-
ای داد بی داد از این همه خشم و غرور ! با چه رویی به خانه حسن بن علی (ع) روم .
-
ای داد بی داد از این همه سکوت و عافیت طلبی ! با چه رویی بگویم حسین (ع) جان اگر من بودم .... .
-
ای داد بی داد از این همه حرف ! با چه رویی بگویم می خواهم سرباز امام زمان (عج) باشم .
-
ای داد بی داد و ای داد بی داد و ای داد بی داد ....
و وقتی در جایی کار می کنم و یا برای کاری به جایی می روم ، با کمال تاسف باز می گویم :
-
ای داد بی داد از بیت المال که بیت الحال شده .
-
ای داد بی داد از مظلوم که مورد ظلم واقع شده .
-
ای داد بی داد از عهدی که با بد عهدی شکسته شده .
-
ای داد بی داد از راستی که دروغ شده .
-
ای داد بی داد از عوام که فراموش شده به دست خواص .
-
ای داد بی داد و ای داد بی داد و ای داد بی داد ....
و وقتی دوستان و رفقا و .... با من درد دل می کنند ، دلم سرشار از غم و غصه می شود ، بیشترین سنگینی غم من از این دسته است ، حال اگر نتوانم کاری برایشان بکنم ، دیگر .... { باران اشک }
-
ای داد بی داد از دوستان دوستانم .
-
ای داد بی داد از فراموشی خدا .
-
ای داد بی داد از فراموشی لاله ها .
-
ای داد بی داد از کم شدن سربازان امام .
-
ای داد بی داد و ای داد بی داد و ای داد بی داد ....
برای مدت کمی در جایی مشغول به کار بودم که به اندازه 22 سال زندگیم ، ای داد بی داد گفتم ، چه شب بیداری ها و گشنه خوابیدن هایی ، چه دوری و چه بی مهری هایی ، چه سنگ هایی ، و چه هزینه های گزافی و ، و ، و ، ....
دیگر خسته شدم و سعی کردم آنچه درست است ، اتفاق بیافتد ، بعد از رفتن ، به این فکر می کردم ، آیا ..... ، شهداء را داشتم فراموش می کردم و ذهن من نسبت به گروهی از جامعه به شدت موضع پیدا کرده بوده و هست تا اینکه آقا رحیم از دوستان جدید که شاید تا اون موقع کمتر از 18 ساعت همدیگر را ندیده بودیم برای کاری با من تماس می گیره ، آخر حرف هاش به من پیشنهاد داد تا همراه خودش و بچه های قزوین برم جنوب ، تاریخ اردو را پرسیدم گفت احتمالا 5 اسفند تا 10 اسفند که تعطیلی هست ، من هم گفتم خوب تعطیلی هست دیگه ، جواب مثبت دادم .

بعدش با خودم گفتم ، خدایا 9 اسفند که تولد منه ، آیا دوست داری مثل سال پیش برام تولد بگیری ، یعنی دعوت نامه امسال جنوب ما هم رسید ، خیلی جالب بود ، چون من باید شهداء را برای تولدم دعوت می کردم ولی شهداء خیلی با معرفت تر بودند ، قبل از اینکه من فکر کنم ، گفتن بیا ، ما خودمون می خواهیم برات تولد بگیریم ، شاید کار حسن بود ، حسن باقری ، آخه سالروز شهادتش یکی از دوستان در وبلاگم برای من دعوتنامه ای داد که وعده ما ۰۹/۱۱/۸۷ سر مزار شهید حسن باقری ، من هم مطلبی درباره شهید پیدا کردم و متن دعوتنامه را در پایین مطلب نوشتم ، روز موعود رفتم و خیلی دلم گرفت ، چون تعداد آدم هایی که آمده بودند از انگشتان دست هم کمتر بودند ، من یک ماه بعد از شهادت حسن در سال 64 به دنیا آمدم یعنی ۰۹/۱۲/۶۴ ، برای دیدن شلمچه روز شماری می کردم . آخه پارسال تولدم شلمچه بودم و اون ماجراهای عجیب برای من اتفاق افتاد ، قرار بود کاروان از اراک عبور کنه و من هم سر راه سوار بشم ، من وسایلم را توی یک ساک و یک کیف گذاشته بودم ولی شب قبل از حرکت همه چیز به هم می خوره ، مسیر حرکت عوض می شه و من هم هر کاری می کردم تا حداقل خودم را به یک شهری که کاروان از اونجا عبور می کنه برسونم ، نمی شد ، بلیط گیرم نمی آمد . کیفم را برداشتم و رفتم بیرون ، چون کار نیمه تمام داشتم ، توی کیفم فقط یک لباس خاکی بود و یک MP4 که اصولا همیشه همراه من هست ، شب حال و روز خوبی نداشتم ، تا صبح بیدار بودم ، به این فکر می کردم ، تو این مدت چکار کردم که شهداء با من قهر کردن ، تا اینکه صبح شد ، گفتم می رم دانشگاه ، یکی از بندگان خوب خدا من را داشت می رسوند دانشگاه که دور میدان انقلاب ، یک اتوبوس توقف کرده بود و داشت می گفت : بروجرد ، بروجرد ! اون بنده خدا گفت : پاشو برو ابوالفضل ، می رسی . من هم کلا 6000 هزار تومان همرام بود . زنگ زدم ، گفتند ما هنوز به بروجرد نرسیدیم ، من هم سوار شدم و رسیدم بروجرد ساعت 12:30 بود ، نماز خوندم ، زنگ زدم ، گفتند ما ساعت 3 می رسیم ، چون صبح جلسه ملسه داشتم صبحانه نخورده بودم ، پول هم که همرام نبود ، گفتم می رم توی شهر پول می گیرم که عابر بانک پیدا نکردم تا ساعت 3 ، که زنگ زدم گفتند 4 می رسیم ، جای شما خالی دور میدان ورودی شهر فکر کنم 200 دور بیشتر زدم ، ضعف کرده بودم تا بالاخره 4:45 رسیدند . خیلی خوشحال شدم .
رفتم توی اتوبوس اول ، با تک تک بچه ها دست دادم و احوالپرسی کردم تا انتهای اتوبوس که جای خالی بود ، نشستم و داشتم محیط را بررسی می کردم ، که آقا رحیم آمد و کنار من نشست ، گفت من شما را تا حدی معرفی کردم و شما هم خاطره پارسال و ... را بگو ، وقتی حرف های ایشون تمام شد من یاد لباس خاکی های پارسال افتادم که تولدم پوشیده بودم و همراه من بود ، دوباره سریع توی اتوبوس پوشیدم تا اول دماغ غرورم رو به خاک بمالم و خدای نکرده حرفی را برای نفس خودم و خود ستایی نزنم و حرف هایی بزنم که بچه ها بهتر بدونند کجا اومدند و اگر به شهداء دل بدهند ، شهداء پیش خودشون نگه نمی دارند و سریع جبران می کنند و .... ، تصمیم گرفتم با دو نوع رفتار ، برخورد کنم ، تا حد زیادی موفق عمل کردم ، طوری که خودم هم فکر نمی کردم ، البته مخالف هم بود ، در هر کاری هست ، ولی برای من تکلیف مهمتر بود که به لطف خدا نتیجه هم فراتر از انتظار من بود ، چون من زمانم را برای کسانی بیشتر خرج می کردم که حس می کردم بیشتر نیاز هست . وسط راه ، رفتم اتوبوس شماره 2 و اونجا دیگه خیلی جالب بود و تصمیمات جالبی گرفتم که خیلی طول کشید تا عملی کردم ، دقیقا تا آخر اردو ، چون ، بچه های متفاوت تری نسبت به اون یکی اتوبوس بودند ، حرف زدنم را از همون اتوبوس شروع کردم ، البته با مسخره بازی ، بعد هم کلی جدی شدم تا وسط راه که نگه داشتند برای دست شویی ، من می خواستم نماز بخونم که گفتند می ریم دوکوهه جماعت ، من و دو سه نفر دیگه گوش ندادیم ، چون همون موقع هم وسط وقت بود نه اول وقت ، نزدیک دو کوهه ، یه کلیپ از دوکوهه پخش کردند ، دوکوهه السلام ای خانه عشق .... احساس زیبایی بود ، جای شما خالی ساعت 11:30 رسیدیم دوکوهه ، و نماز جماعت که نخوندن هیچ ، نمی دونم قضا شده بود یا نه ، ولی اصل این بود که ساعت 13:30بود و من هنوز گرسنه ، روزه می گرفتم سنگین تر بودم ، خیلی هم خوابم می آمد ...

با من سخن بگو دو کوهه
تا حالا دوکوهه را ندیده بودم از نزدیک ، بعد از شام رفتم بیرون ، با چند نفر حرف زدم و رفتم حسینیه حاج همت ، اونجا هم همینطور ، تا صبح بیدار بودم ، کلی با بچه ها حرف زدم و به درد دل های اون ها گوش دادم و با اون ها حرف زدم . فکر کنم ، 12 نفر شدند . بعدشم خدا را شکر ، یه کم وقت پیدا کردم تا با خودم باشم تا نماز صبح ، عجب احساس قشنگی بود ، انگار دوکوهه خودش با آدم حرف می زنه ، انگار صدای حاج همت بود تو حسینیه که می گفت : ابوالفضل به کمتر از شهادت راضی بشی ، ضرر کردی ، خودتو آماده کن ، امام زمان (عج) از دستت ناراحته ، آماده سربازی آقا نیستی ، از خدا بخواه تو را برای خودش تربیت کنه و با نفست بجنگ و خودت رو آماده کن .
صبح شد ، نماز صبح را خوندیم و رفتیم به ساختمان محل اقامت ، دیدیم همه بچه ها خواب هستند ، کلی مسخره بازی در آوردیم و همه را بیدار کردیم ، بعد رفتیم ، ورزش صبحگاهی و .... ولی توی ورزش اونی که من می خواستم نشد ، چون بچه ها پایه نبودند و به نظرم خیلی حیف شد که از دست رفت ، البته روزهای بعد هم کلا از دست رفت ، دوست داشتم با دویدن دعای فرج می خوندیم برای سلامتی آقا ، به شهدا سلام می دادیم ، اعلام آمادگی می کردیم و .... ، ولی من خیلی سعی کردم ، خودشون پایه نبودند .
این روز اول سفر بود ...

چه کسانی جای حسن را گرفته اند ....
ساختار شکنی : او ساختارها را شکست و توانست با ساختار جدیدی وارد جنگ شود. دشمن را شناسایی کرد و تیمی برای شناسایی درست کرد . استعداد و توانایی ها و نقاظ ضعف دشمن را شناسایی می کرد. می گفت: فرمانده ای موفقه که بره تو خط مقدم.
نگاه عمیق به مسائل: به مسائل و مشکلات پیرامون خود نگاه جامع و عمیق داشت و دیدی وسیع و دقیقی به مسائل داشت.
امانت داری: به همه ی مسائل به عنوان امانت خداوند نگاه می کرد به مردم به عنوان امانت خداوند و نیروهای خدایی نگاه می کرد به مسئولیت هم به عنوان یک بار امانتی که خدا به دوشش نهاده نگاه می کرد.
خدمت گذاری : خدمت گزار مردم بود. باقری از امام خمینی این خصلت را فرا گرفته بود.
مردم داری: یکی دیگر از خصوصیات اخلاقی او مردم داربودنش بود و هنر گوش کردن به حرف مردم را داشت.
خلاقیت: او ابتکار عمل داشت. همیشه در همه ی موضوعات حرف نو و جدید داشت و این خلاقیت را در عرصه جنگ با افراد مختلف بروز می داد و دیگران را تشویق می کرد و روحیه می داد.
تسلط و اراده: او در 3 عامل مهم تسلط داشت؛ 1. تسلط به دشمن: به دشمن نوعی تسلط داشت که گویی دشمن را می دید جایی که لازم بود مقاومت کرد میگفت مقاومت کنید(در عملیات آزادسازی خرمشهر حاج احمد متوسلیان در شرایط سختی به سر می برد و نیروهایش تحت فشار آتش دشمن بودند که درخواست عقب نشینی کرد و حسن باقری با تسلطی که به نقاط ضعف و قوت دشمن داشت، با عقب نشینی موافقت نکرد و به متوسلیان گفت با تمام قوا ایستادگی کنند و عقب نیان و همین هم شد و بعد ها فهمیدند اگر عقب نشینی می کردند خرمشهر آزاد نمیشد و ضرر های زیادی می خردیم.) 2. تسلط به زمین: از زمین مبارزه شناخت دقیق داشت، تیپ ها با راهنمایی باقری می رفتند. 3. تسلط به نیروهای خودی: او به نیروهای خودی احاطه و رهبری جامعی داشت و آن ها را سازماندهی میکرد.
رهبر، فرمانده، مدیر: یک جا رهبری می کند یک جا مدیریت و یک جا فرماندهی. هم خوب سازماندهی می کرد هم خوب به خط می زد و هم خوب خط را حذف میکرد. رهبری، مدیریت، فرماندهی را باهم داشت در صورتی که هیچ کدام از فرمانگان جنگ این سه را باهم نداشتند. بعضی ها خوب مدیریت و رهبری می کردند و نیروها را سازماندهی ولی جرات حمله و گرفتن خط را نداشتن. و عده ای هم خوب فرماندهی می کردند و به خط میزند ولی نمیتوانستند خط را حفظ کنند. حسن این سه خصلت را با هم داشت قبل از عملیات منطقه را شناسایی میکرد(شناخت نقاظ ضعف دشمن)، بچه ها و نیروها را سازماندهی میکرد به خط میزد و با تدابیر خاصی مناطق گرفته شده را حفظ میکرد.
خودباوری و جرات: ایمان محوری را پیاده کرد. حسن باقری یک استراتژی جدیدی وارد جنگ کرد در طول ۲۹ ماه که حسن در جنگ بود یک (اما) یا (اگر) از او نشنیدیم . بسیار با جرأت بود. استدلالش قوی بود. تردید نداشت و این ها به خاطر روحیه معنوی و ایمان قویش به خدا بود.
انعطاف پذیری : مهدی زین الدین مسئول اطلاعات عملیاتش قرار داد و هر کی که میدید میتواند خوب بجنگد و مرد میدان هست میدون میداد و برایش محیط را آماده میکرد که استعدادهایش را به معرض نمایش بزارد. برای دیگران فرصت سازی میکرد.
آینده بین : حسن باقری همیشه 6 ما قبل به استقبال حادثه می رفت . طرح عملیات حصر آبادان – طرح عملیات طریق القدس(آزادسازی بستان) – طرح عملیات فتح المبین و بیت المقدس( آزادسازی خرمشهر) را همیشه 6 ماه مونده به عملیات در سر داشت و روش کار میکرد و به موقع در جلسه شورای عالی جنگ ارائه میداد و تصویب میشد. آینده نگری داشت.
فرضیه سازی خلاقانه و نوآوری: تا خودش به نتیجه ای نمی رسید درباره ی آن تصمیم گیری نمیکرد. می گفت ما باید از حاشیه ها پرهیز کنیم. به فرماندگان جنگ احساس امنیت می داد. شناخت به فرصت ها و زمان ها داشت.
شهادت: نحوه ی شهید شدن هم نزد خدا از مراتب خاصی برخودار هست. عده ای با اصابت گلوله و ترکش به دست و پا و بدنشان شهید میشدند هر کسی به نحوی شهید میشد، اما عده ای هم بودند که شهادت را انتخاب کردند و خود را درمعرض آن قرار میدادند، بچه های شناسایی و اطلاعات عملیات ها، خط شکن ها و گردان تخریب این ها کسانی بودند که شهادت را انتخاب کردند و به استقبال آن میرفتند. حسن از سال59 تا 61 جز این دسته بود. میرفت شناسایی و نزدیک دشمن طوری که نیروهای دشمن را باچشم میدید .
9 بهمن سال 61 چند روز مانده به عملیات والفجرمقدماتی، تپه 85 در فکه، حسن با گروهی رفته بود برای شناسایی، در سنگر روبازی که آن ها بودند خمپاره اصابت کرد و شهید شد. پیچیده ترین نوع را برای شهادت انتخاب کرد.
در طی 3 سالی که حسن در جنگ بود همه ی لحظات را در سررسید های خود یادداشت میکرد. جلساتی که میرفت، اتفاقاتی که می افتاد، همه را هر روزه ثبت میکرد. 44 هزار سند از او به یادگار مانده است.
گفته شده توسط سردار جعفری از همرزمان ایشان
در روز شهادت سردار حسن باقری
چهارشنبه نهم بهمن
ساعت 14
وعده ی ما سر مزار مطهرش
بهشت زهرا - گلزار شهدا - قطعه 24 ردیف 80 شماره 24





