تبليغاتX
راه نشانم بده ...

  امیرالمومنین علی (ع) می فرمایند :

نفس تو دشمنی است جنگجو و خصمی است حمله کننده ، از وی غفلت کنی تو را خواهد کشت .

                                                                                                                  ( غرر الحکم - 10603 )

**********************************************************

ترس و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته است ، تا به این لحظه درک این موضوع که درون با برون انسان تفاوت بسیار دارد برایم سخت و دشوار بود ، دوست داشتم آسمان درونم به جای سیاه ، آبی بود ؛ دوست داشتم درختان نیمه سوخته درونم ، سبز بودند ، دوست داشتم به جای تاریکی و سیاهی ، روشنی و سفیدی بود ، از جای خودم بلند می شوم ، چند قدمی راه می روم ، دشمنان را می بینم که با سرعت به پیش می آیند ، به هر طرف می روم آنها را می بینم ، ترس و اضطراب بر من چیره می شود ، به زمین می خورم و بی اختیار چشمانم را می بندم ، در تاریکی چشمانم ، نوری را می بینم که به سمت من می آید ، آرامش عجیبی در من پدیدار می شود ، بالای سرم می نشیند و می گوید :

پسرم « نفس تو دشمنی است جنگجو و خصمی است حمله کننده ، از وی غفلت کنی تو را خواهد کشت .»

چشمانم بی اختیار باز می شود ، دیگر کمتر می ترسم ، شاید دلیل این همه ویرانی را فهمیده باشم ، آره ، فهمیدم ، اینها همه حاصل غفلت من است ،  باید کاری کنم وگرنه من را خواهد کشت .

سه شنبه 9 تیر1388 ............................................. نويسنده : ابوالفضل فتاحی| |

  پیامبر اکرم (ص) می فرمایند :

خدای برترین می فرماید : « ای آدمیزاد ! سه چیز ، یکی برای من و یکی برای تو و یکی میان من و تو باشد . آن که برای من باشد ، این است که مرا پرستش کنی و شریکی برایم نتراشی ، و آن که برای تو باشد ، عمل تو است که انجام می دهی و من پاداش و کیفر آن را می دهم و اگر آمرزیدم که من آمرزنده مهربانم ، و آن که میان من و تو باشد ، دعا است و خواستن . تو بخواه ، من می دهم . »

                                                                                                              ( نهج الفصاحه - 1955 )

*******************************************************

سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی

پس از سال ها به ندای درونم پاسخ دادم و خود را برای سفری به درون آماده کردم ، گویا پاسخ بسیاری از سوالاتم را باید در آنجا جست و جو کنم ، پس باید رفت و دید ....

وقتی به دروازه درونم می رسم ، با صحنه ی عجیبی رو برو می شم ، که شاید تا ان زمان ندیده بودم ، حتی در رویاهایم ، وای خدای من ، اینجا کجاست ، اینجا درون من است ، پس چرا ویران شده و در آتش می سوزد ، دلهره ی عجیبی پیدا کردم ، با اضطراب فراوان همچنان نگاه می کنم ، سپاه دشمن را می توانم ببینم که خیلی از سرزمین های درونم را اشغال کرده است و کسانیکه بی هیچ امیدی به دفاع پرداخته اند . از ترس به گوشه ای از درونم می روم ، می نشینم و با خود فکر می کنم ...

خدایا ! آنچه می بینم نشان از آن دارد که آن یکی که برای شما بود ، حقش ادا نشده و آن یکی که برای من بود ، شاد کننده دشمنان شما و ویران کننده و لایق آتش توست .

بی اختیار به یاد آن یکی افتادم که میان من و شما بود ، خدایا ، من آمده ام به پناه تو ، آمده ام خودم را به شما بچسبانم ! آمده ام تو را در آغوش بگیرم ! من تو را می خواهم ! پس ....

خدایا ! ما را برای خودت تعلیم و تکمیل و تربیت بفرما .

خدایا ! پروردگارا ! ما را برای لقای خودت آماده بفرما .

خدایا ! شهادت در راه خودت را نصیب ما بفرما .

دوشنبه 8 تیر1388 ............................................. نويسنده : ابوالفضل فتاحی| |